نوشته های یک دیوانه



هیچی

آجر...یه آجر دیگه...الان که نگاه می کنم می بینم دور خودم یه حصار بزرگ کشیدم و نشستم وسطش نه کسی رو می بینم..نه حس می کنم..اینجا آخر خط نیست..نه نیست اما آخر تنهایی چرا..دلم لک زده برای هوای بیرون آجرا برای ادما برای تو..تو که با کمال میل چیده شدن این اجرارو تماشا کردی...

گاهی سرم رو از پشت دیوار بالا میارم و شروع می کنم تند تند با داد حرف زدن اما می بینم ادما گیج و منگ بهم نگاه می کنن چند روز دیگه ام همین اتفاق می افته تا اینکه می فهمم پشت این دیوار حرف زدن رو فراموش کردم شایدم پرت شدم به یه زمان و مکان دیگه به یه دنیای دیگه با زبان تازه ای که من بلد نبودم...

پس تو بین اونا چی کار می کردی زبون اونارو چرا بلدی؟یا بهتر بگم زبون من رو چرا بلد نیستی؟

زیادی دست و پا زدن معنی نداره...میشینم سر جام و پشت دیوار اروم تو خودم فرو میرم و سعی می کنم فقط لبخند بزنم نه کتک...

۱۳۸٩/۸/٢۳  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

...

بعضی وقتا دلت می خواد داد بزنی اما صدات در نمیاد...صدا برای بیان حس درون تو شکسته...تو نگاه میذارمش..نمی شه،چشمام داغون می شه نمی تونه حرفم رو بزنه...تو حرف...نه حتی تو یه کتابم جا نمی شه تا بنویسمش...حتی تو بغضم جا نمیشه تا با گریه از دلم بیاد بیرون...

تو هپروتم...هپروت محض...

فقط گهگاهی به خودم میام و چنگی به زندگی واقعیم میندازم تا مبادا این طوفان هپروت غبار لبخندی رو که رو شیشه ی عمرم نشسته پاک کنه و با خودش ببره...

به خودم که میام...چیزی نمی بینم،دستم رو می کشم رو شیشه تا مطمئن شم هنوز هست...اما می بینم طوفان داره شیشه رو تمیز می کنه...دستم رو میذارم و سعی می کنم تا جایی که می تونم از اون غبار رو شیشه نگه دارم...اما خیلیاش رفته...

دوباره من می مونم و تنهایی و پنجره...

هرجا که بریم رهایی وجود نداره...هیچ راهی برای فرار از واقعیت نیست... باید رو به رو شد...با هر ترسی..

هنوز یه جای گرم برای ارامش دستام...؟!!!اخیییییش..اره...هنوز یه جا هست...تا وقتی هست...هنوز چیزی برای جنگیدن هست...هنوز فشنگی هست..

 

۱۳۸٩/۱/۸  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

ایست

یا همه ی اونایی که دیدم یه نقاب قشنگ دلنشین بود یا اونا خودتون بودید و پس اینی که الان می بینم چیه؟

یا من خیلی احمقم یا شماها از من تو ذهنتون یه احمق ساختین...

من چی نشون دادم و شماها چی دیدین نمی دونم اما یه ادم بعد از کلی دویدن خسته می شه و به نفس نفس می افته،من تو یکی از همین نفس نفس زدنا دلم برای نفسام سوخت برای پاهام...برای رفاقتی که ارزش هیچی نداشت؟هیچی که خیلی زیادِ بابا...ارزش اونم نداشتم...

دلم برای نفسام سوخت و از دویدن چیه از راه رفتن هم بریدم...

الان نشستم و دارم همینجا درست همینجا یه نفس عمیق می کشم و از نقطه ای که روش ایستادم لذت می برم...اره دیگه پاهای تو کنارم نیست...یه دوست همیشگی برای پرسه زدن تو خاطرات و کتاب فروشیای انقلاب کم دارم...اما وقتی نمی شه خوب حتما نمی شه دیگه باید تنها بری و برگردی و رو هیچ کس حساب نکنی

۱۳۸۸/۱۱/٢٩  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

نقاشی

نمیدونم چرا دوست دارم قالب وبلاگم رو توضیحش بدم،معناش رو برای من و دلیل انتخابش رو:

اون دختر بچه ای که بادکنک تو دستشه اسمش ساچمه اس اون کلبه ام اسمش کلبه ی تنهاییه اون کلبه و اون ابر و اون بادکنک همه خیال ساچمه اس و فقط یه نقاشیه اما خونه ی اون اینجاس و دوست داره که وارد نقاشیش بشه...

نه بادکنک...نه کلبه...نه ابر و نه حتی خود ساچمه هیچ رنگی ندارن...اما اون پایین پر از مداد رنگیِ برای اینکه خودشون رو به هر رنگی که دوست دارن در بیارن و هر جور که می خوان زندگی کنن...

ساچمه ی توی نقاشی داره لبخند می زنه از ته دل...عین یه زبون درازی به ساچمه ی واقعی که ببین منما...دارم تو ارزوهای تو زندگی می کنم...بیا...

ساچمه اونجا تنهاست و هیچ ادم دیگه ای تو نقاشی نیست ولی باز لبخند می زنه...چقدر از ادما بی نیاز شده...چقدر تنهایی ارومه...هیسسسسس...دیگه هیچ صدایی جز صدای بارون...جز صدای باد توی گوشاش زنگ نمی زنه...

و دختر هر وقت از پشت شیشه به ساچمه نگاه می کنه...اشک تو چشاش جمع می شه و دلش مور مور میشه و پلکاش رو می بنده و خودش رو تو نقاشی می بینه...

ته داستان معلوم نیست اما من مطمئنم ساچمه یه روز می ره تو نقاشی...

 

۱۳۸۸/۱۱/٢٢  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

دیوانه بازی

به موقع می رسم به موقع که نه با تاخیر کمی می رسم فکر می کنم سر جای همیشگی نشسته از دور یه نگاهی می ندازم و می بینم نیست،زنگ که می زنم می فهمم خیلیم زود رسیدم چون هنوز کارش تموم نشده و باید بیست دقیقه ای منتظر بمونم،

اولش قدمام می چرخه که برم به سمت جای همیشگی که چند تا تصویر یادگاری به سرعت برق از ذهنم می گذره و قدم دوم رو هنوز برنداشته بودم که لرزش پام رو احساس کردم،بر می گردم و به یکی از چهار ستون کوتاه تکیه می دم

بعد از یه یه مدت کمی که به ادمایی که میان و میرن نگاه می کنم و چند تا تیکه ی اساسیم نوش جان می کنم و صدای تیلیک تیلیک استخونامو از سرما میشنوم تصمیم می گیرم هم خودم رو سرگرم کنم هم از حالت سر گرمی بقیه بودن در بیام

دستم و می کنم تو کیفم و کتابی که برای اوقات بی کاریم تو کیفم گذاشتم رو در میارم دیوانه بازی نوشته ی بوبن

چند لحظه ای به جلد قرمزش خیره می شم و برای اینکه اینبارم انسان های بسیار متمدن اطراف که هر کدوم سرشون فقط و فقط به زندگی خودشون جمع میشه جذب جلد کتاب نشن از دو ور تاش میکنم تا دیده نشه

و سرم رو میندازم پایین و شروع می کنم به خوندن و ارزو می کنم اینقدر جذاب باشه برام که هیچ صدایی از ادما تو ذهنم باقی نگذاره

به صفحه ی پنجم نرسیده بودم که فهمیدم همونیه که می خواستممجبور می شم هر دو صفحه یک بار صبر کنم و قشنگی صفحات قبل رو هضم کنم و چند لحظه کتاب رو ببندم و دوباره شروع کنم دارم صفحه ی اخر رو می خونم و می دونم بعدش دوست دارم کلمه هاش رو نشخوار کنم و شیرینیش رو احساس کنم شروع می کنم:

 

"من همیشه به کسانی که در زندگی چیزی بخشده اند اسم جدیدی داده ام و خیکی در اواسط عمر چند ساله ام خیلی چیز ها به من داده است.

تا به حال تصویر باخ را دیده اید؟با شکم گرد و برامده اش مرا به یاد ماده گربه ای ابستن می اندازد.روحش هم باید ابعاد جسمش را داشته باشد.

روحش به بزرگی شکمی بوده که هزاران بچه گربه را در خود جای می داده،او در سراسر عمرش هزاران نت زاییده است.

نیاز به افریدن در روح مثل نیاز به خوردن در جسم است

روح یک گرسنگی است.

اگر من موسیقی اش را به همه ی کسان دیگر ترجیح می دهم به این دلیل است که از احساس رهایی یافته است.نه اندوه،نه تاسف و نه دلتنگی:فقط ریاضی نت ها،مثل تیک تاک پاندول ساعت.

مثل زندگی که درون زندگی می خزد..."

 

عاشق همه ی تشبیهات بچه گانه ی شخصیت داستان از صفحه ی اول می شم شاید چون خودمم از تشبیهات و تمثیلات فوق بچه گانه استفاده می کنم و مثل همون شخصیت هنوزم تفکرات و شیوه ی زندگیم مال دنیای بچه هاست...

ازاد...رها...بی منطق ولی دوست داشتنی...

غرق می شم تو لذت و همین جور به یه جا خیره می شم و فکر می کنم که چقدر این شخصیت هزار اسم داستان رو دوست دارم که یه دست از پشت بهم به گردنم می خوره و میارتم تو دنیای واقعی...

نمی دونم چقدر گذشته اما کتاب رو می بندم و میذارم تو کیفم ولی لذتی که از همون 21 صفحه بردم یه لبخند محو میاره رو همه ی چیزایی که پیش اومده و...

حالا این همه صغرا و کبرا چیدم که بگم این کتاب فوق العاده اس حتما بخونیدش مخصوصا اگه کسی رو دارید که می دونید تاخیر زیر نیم ساعت تو تاریخش وجود نداره و چاره ای جز عادتم نیست و هیچ راهی جواب نمی ده

اقل کاری که می تونید کنید اینه که این کتاب رو حتما بذارید تو کیفتون تا گذر زمان رو کمتر احساس کنید...راه های خشونت امیز هم هست اما ما تو ایران که ادم خشن نداریم همه مهربون پس توصیه ای نمی کنم

 

۱۳۸۸/۱۱/٢۱  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

زندگی

زندگی را باید یک نفس لاجرعه سرکشید...تا طعم تلخ و گس ان به سرعت گذر کند

باید یک نفس تا انتها دوید...بی درنگ

چون شنا در عمق اب...چون جریان خون در رگ های حیات...چون پرتاب شدن یک سنگ در اعماق...دستی که پرتاب کرد را فراموش کن...انچه اهمیت دارد پرواز است...

برای عبور از خط پایان باید دوید...

چون محبوس در قفس شدی...

پرواز کن...تا انتهای قفس را بی واهمه...

چون به کوچه ای بن بست گرفتار امدی

تا انتهای ان برو...

همیشه راهی هست...

فراموش نکن...

۱۳۸۸/۱۱/٢۱  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

امروز

بعضی وقتا یه بغضی ته گلوت خشک شده و همونجا مونده اما هیچکس خشکی گلوت رو نمی فهمه

بعضی وقتا یه جایی تو قلبت شکسته که شاید اصلا تازه نیستا ولی قسمتی که شکسته به بقیه ی جاها گیر می کنه و بازم یا زخم قدیمی رو تازه نگه می داره یا یه زخم تازه باز می کنه اما اینبارم هیچکس ...

بعضی وقتا یه فکر میاد و نشون می ده منشاء خیلی چیزا اونی که تو فکر می کنی نبوده ها...حالا اگه فکرت رو باور کنی زندگیت رو بهم زدی اگه زندگیت رو باور کنی یعنی بی فکر و چشم بسته و احمقانه زندگی کردی...

من درست تو یه همچین جایی گیر کردم جایی که اگه صدات در بیاد احمقی اگه نیاد تا اخر عمرت تو عذاب...

هزار بار و شاید بیشتر گفتم که بابا اگه یه چیزی رو درک نمی کنین اقلا به نظرم،به حالم که می تونین احترام بزارین...اما نه مگه می شه حالتی باشه و ما قضاوت رو به سرعت باد روش نذاریم...مگه میشه...

اگه نگفتم...اگه هیچ وقت نمی گم...واسه اینه که از همین قضاوتا بدم میاد...که بهترین تونم به بدترین شکل این کار رو انجام می ده...

صدام در نمیاد اما...لال نیستم

به روی خودم نمیارم اما...نه کورم...نه کر

که شاید اگه همش بودم هیچ کدوم رو نمی فهمیدم و نمی شناختم و شایدم دیگه اینجوری که الان هستم نبودم...

اینقدر دلم می خواد برم یه جا که هیچکس نباشه...که هیچکس نپرسه...که هیچکس ندونه...نفهمه...نخواد قضاوتم کنه نخواد هدایتم کنه...اه...اینم اختیار دیگه میبینی؟اینقدر زیاد دارم نمی دونم کجا استفادش کنم...

۱۳۸۸/۱۱/٢٠  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

اخرش ارامش

شاید پیدا کردن ارامش تو جایی که برای مردمش خیلی وقته کلمه ی اروم بودن معنا و مفهومش رو از دست داده

و ادمایی که از صبح مثل هر چیزی که شما خودتون صلاح می دونید کار می کنن تا چی بشه و چی بشه و چی بشه نه ها تا فقط بتونن یه لقمه نون سر سفره هاشون داشته باشن که تازه همونشم نیست و اغلب مجبورن به امید فردایی شاید بهتر سرشون رو روی بالشت بذارن

بهت می خندن اگه بگی من دنبال یه لقمه ارامشم...

ولی اینکه سطح شرایط زندگی و توقع از زندگی به خاطر موقعیت بد اینقدر پایین اومده این دلیل نمی شه که مفهوم ارامش چیز بی اهمیت،کم ارزش و یا مسخره ایه...

پس وقتی می گم دنبال ارامشم بهم نخندین،چون من دوست ندارم همه ی زندگیم به این فکر کنم که ادما فقط زیر خاک اروم می شن

همیشه تو پیدا کردن ارامش و جاهایی که بهم ارامش میده اشتباه کردم همیشه فکر کردم ادم با مرگ اروم می شه اما...

اما راستش فهمیدم ادم می تونه با گرمی یه دست با محبت یه نگاه با یه نوازش با فرود اومدن اشکاش رو شونه های کسی که شاید قبلا هیچ وقت نبود و بعدا هیچ وقت نباشه اما الان که هست شاید وجودش برای جبران همه ی گذشته ها و همه ی اینده هایی که نبوده بس باشه شایدم نباشه اما

مهم اینه که حتی اگه همون یه لحظه باشه،تو یه لحظه ارامش رو تجربه کردی،چیزی که مردم تا اخر عمر واسه حتی یه لحظه ش تمام صبحاشون رو شب می کنن و میگذرونن و بعدم...

۱۳۸۸/۱۱/۱٧  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

هیچی

چند وقتیه دلم یه چیزی می خواد،ولی نمی دونم چی...

می خوام جای اینکه اونجا تو خواب باشم و اینجا از خواب بیدار شم

اینجا خواب باشم و اونجا از خواب بیدار شم،

شاید نتونستم بگم حرفم رو اما از اینکه هر روز بیدار شم و دکمه رو بزنم و فیلم دیروز رو ببینم خسته شدم...

۱۳۸۸/٩/۱۱  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

سیاه و سفید

دست و پا می زنم برای زنده بودن در جهانی که از ان بیزارم

و می دانم به خوبیِ همه ی بدیهیاتِ عقلی

که من پشت تمام این زمان ها مرده ام

ظلمتی که در پس این پنجره هاست

از روحم چون همان جسمی که خوراک کرم ها شد

تغذیه می کند

و من حتی توان هیچ فریادی

فراتر از همان آهی که برای تو کشیدم نیز ندارم

سکوت می کنم تا هیچ در روحم نیابند

ولی این ظلمت سکوتم را نیز تغذیه می کند

همه ی روحم رفت

و من در پس جسمی که برای کرم ها پرورش می یافت

فقط برای شاد بودن تو،باز هم فریادم را لبخند می کنم

 

دیگه هیچ چیز خاکستری نیست،بعضی وقتا سیاهِ و بعضی وقتا سفید و مرز بین سیاه دیدن همون سفید ها می تونه به ثانیه و لحظه برسه

دلم می خواد بپرم،دلم می خواد بپرم و ببینم همه چیز یه خواب محضِ اما می ترسم رنگای سفید زندگیم هم خواب بشن و برن...

۱۳۸۸/٩/٧  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

نمی دونم

ادما بیش تر از خود همدیگه به اسمهایی که روی خودشون میگذارن احتیاج دارن و احساس دلتنگی می کنن،شاید توی واقعیت هیچ چیز عوض نشده باشه اما همون اسم میتونه تو احساس تو تاثیر به سزایی داشته باشه و حتی تو رفتارت...

باور چیزی که هست یا عدم باورش بعضی وقتا بسته به وجود و یا عدم اون بستگی نداره بلکه به ذهن تو بسته اس

بعضی وقتا چیز هایی توی ذهنت جای می گیره که می دونی و مطمئنی واقعی نیست اما یه جایگیری غلط توی ذهن باورهات رو از ریشه متزلزل می کنه و شک بزرگترین سست کننده ی هر اساسی به حساب میاد

بعضی وقتا قلبت باور می کنه اما ذهنت بهت می گه ذکی داری چی رو باور می کنی حرفی رو که از باد هوا مفت ترِ و بهت ثابت می کنه که موندنیه یا تجربه ای که دوبار تا ته استخونای تنت سردیش رو چشیدی و می دونی که موندن غیر ممکنه،

بعضی وقتا خریت و بی شعوری لذت و ارامشی توش هست که فهم و شعور می تونه فقط حس یه گوشت سرد یخ بسته که داره از چرخ گوشت رد می شه رو بهت بده

اما بعضی وقتام یاد گذشته های بی خود میافتی و اب یخ روی سرت خالی میشه چون می دونی با این بی شعور بازیا داری بر می گردی به همونجا

جایی که به خودت قول دادی پله ای که قسم خوردی دیگه روش وای نمیستی

پ.ن:

این شعر همه ی منِ همه ی همه ی من واسه همین شب و روزم رو تشکیل میده از اول نمی نویسم خیلی طولانی میشه

علی کوچیکه

علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمر خانم یادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب کجا حوض پر از اب کجا

کاری نکنی که اسمتو توی کتابا بنویسن

سیا کنن طلسمتو

اب مثل خواب نیست که ادم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

تو چار راهاش وقت خطر صدای سوت سوتک پاسبون بیاد

شکر خدا پات رو زمین محکمه

کور و کچل نیستی علی سلامتی،چی چیت کمه

می تونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی خال بکوبی جاهل پامنار بشی

حیفه ادم این همه چیزای قشنگ رو نبینه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگ رو نبینه

فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار و بستنیس

چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس

ای علی،ای علی دیوونه

تخت فنری بهتره یا تخته ی مرده شور خونه؟

گیرم تو هم خودتو به اب شور زدی

رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی

ماهی چیه؟ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

دس که به ماهی بزنی

از سر تا پات بو می گیره

بوت تو دماغا میپیچه

دنیا ازت رو می گیره

بگیر بخواب بگیر بخواب که کار باطل نکنی

با فکرای صد تا یه غاز

حل مسائل نکنی

سرتو بذار رو ناز بالش بذار به هم بیاد چشت

قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت

حوصله ی اب دیگه داشت سر می رفت

خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت

انگار میی خواست تو تاریکی داد بکشه:

اهای ذکی

این حرفا حرفای اون کسانیس که اگه

یه بار زد و یه خواب دیدن

خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن

ماهی چی کار به کار یه خیک شیکم تغار داره

ماهی که سهله سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو اب می چرخه و ستاره دست چین می کنه

اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله

۱۳۸۸/۸/٩  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

عروسک کوکی

بیش از اینها،اه اری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد بر دود یک سیگار

خیره شد بر شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه هایی خشک

پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند،در کنار پرده

اما کور،اما کر...

فروغ فرخزاد

۱۳۸۸/۸/٥  توسط ندا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

هیچی
...
ایست
نقاشی
دیوانه بازی
زندگی
امروز
اخرش ارامش
هیچی
سیاه و سفید

 

آبان ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸

 

 

غرغرو
خلسه
کاکتوس

 

RSS 2.0